یاد شهدا


سبک بالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند

سواران لحظه اي تمکين نکردند
ترحم بر من مسکين نکردند

سواران از سر نئشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند

اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان، اين چه سودا بود با من؟

رفيقان، رسم هم دردي کجا رفت؟
جوان مردان، جوان مردي کجا رفت؟

اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز، باز است

نمي دانم که در سر، اين چه سودا است!
همين اندازه مي دانم که زيبا است

خداوندا چه درد است اين چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است

مرا اي دوست، شرم بندگي کشت
چه لطف است اين، مرا شرمندگي کشت

بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکم تر بکوبيم

مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست

بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است

بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم

من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟

0 نظرات: