من کيستم؟!...


من، تو، او، ما، شما، ايشان، هر يک تصويری گويا از يک "من" هستيم که چه بسا در گذر زندگی از خود می پرسد که "من کيستم؟!"، چرا آمده ام، به کجا می روم؟!
سؤالهايست که بوی فلسفه جزيره نا شناخته از آنها به مشام می رسد! جزيره عقل حيران در جهانی فراسوتر از مدار عقل!!..
اينجاست که گه گداری عقل از جاده می لغزد وچون آن شاعر راه به بيراهه می برد که گفت:
آمده ام... نمی دانم چرا؟... می روم.. نمی دانم کجا؟!
وبالأخره رفت به آن "کجا آباد"، آن جهانی که چشمان بينايش، گوشهای شنوايش وپنچ احساس زنده اش را در اين جهان توانای دريافتن آن بود، ولی نخواست زير بار معرفت رود!
واقعيت بسيار ساده وآسان است، که حتی پيشينيان در زمانه ميخ وآتش آنرا به سادگی درک کرده گفته اند:
به من بگو دوستانت چه کسانيند، تا بتو گويم؛ تو کيستی.
اين ديگر با فلسفه هيچ رابطه ای ندارد. حقيقت تلخ است! آری، تلخ تلخ.
تو بگو با چه کسانی سلام وعليک داری تا به تو گويم؛ تو کيستی.. بله، جامعه ... دوستان... آشنايان ... ویاران...!!!
قرآن کريم نيز با صراحت تمام اين حقيقت تلخ را از زبان تجربه تلختر آن بيچاره ای که سرانجام کارش به دوزخ رسيده بود نقل می کند که با دلی پر درد ورنج وسینه ای گداخته پشيمانی بی سود داد می زند " ای وای، کاش من فلانی را [که سبب بدبختی من شد] به دوستی نمی گرفتم، " ـ «يَا وَيْلَتَىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا» ﴿الفرقان/٢٨﴾
آيا اينان دوستانند.. يا که دشمنان؟!..
می گويی: دل بريدن از دوستان وياران وهمنشينان کار ساده ای نيست، آنانی که با هم می نشينيم وگل می گوييم وگل می خنديم.. صدای خنده های شادمان ابرهای آسمان را قلقلک می دهد... لحظه های خوش جوانی، شيرين بگو.. شيرينتر بشنو... از اينجا وآنجا...
می گويم: بسیار خوب، .. ولی بالأخره چی؟ سرانجام اين خنده های فانتمی واين شاديهای زودگذر ودروغين به کجا می بردت؟
اگر به سوی سعادت ورستگاری.. که مرحبا وصد مرحبا به چنين دوستانی، وبايد که آنها را توتيای چشمانت کنی.
ولی اگر به شقاوت ودربدری ونا کجا آباد، از سيگار به ترياک ودام درد آور اعتياد.. واز سخن به اشاره... به تلفن ... به ميعاد واز آنجا به دامن پليد فساد!
بدان که اين دوستان همان مگسانند گرد شيرينی، وفردای رستاخيز کی توانند دست تو گيرند ای غافل نادان!
من کيستم؟
يا من آنم که در دل گلها جای دارم، از زيبا گلی به زيبا غنچه ای می پرم، روزهايم پر از ترانه گل وغنچه است به آنها کمک می کنم واز آنها ياری می جويم وبر می گردم تا آینده خود وديگران را بسازم، عسل شيرين قوت ونيرو بسازم، عسلی که قوت ونيرو می بخشد به بازوان پير وفرسوده... مرا "زنبور عسل " می نامند..
يا "من" آنم که زيبا وبا طراوت از گلی به گلی می پرم واز باغی به باغيچه ای واز کنار جوی آب زلال به برگه شاد گلها که مرا "پروانه" ناميده اند! پروانه خاموش وبی آزار.
يا من آنم که از کثافت به آشغال، واز نجاست به بدتر از آن می پرم، دوستانم يکی پستر از ديگری است... که مرا نام نهاده اند "خرمگس".
آری، ای دوست "من" يکی از اينهايم. حال اگر خواستی دريابی که تو کيستی، از خود بپرس که؛ من کيستم؟ نا خود آگاه خود را در يکی از زاويه های اين مثلث خواهی يافت؛ زنبور عسل زيبا ومفيد... پروانه خوشگل بی آزار... خرمگس کثيف.
می گويی: اگر خدای نکرده "من" خرمگس بودم آیا راه نجاتی هم هست؟!
می گويم: عزيز دل از خرمگس تا به زنبور راهی نيست؟
يک قطره اشک ندامت را در يک ليوان آه پشيمانی ريخته در سجده ای طولانی در برابر پروردگار يکتا بنوش، خواهی ديد که در يک چشم بهم زدن زنبور عسلی زيبا خواهی شد!
می دانم باور کردنش برايت خيلی سخت است.. برای همين بيا تا به پای مثالی از پيام آور توحيد حضرت محمد مصطفی صلی الله عليه وسلم نشينيم واز ايشان بشنويم آن قصه زيبا را...
در بني اسرائيليان شخصی بود قاتل وجلاد وغدار خون آشام که از هر صفت پستی جامی تا ته سر کشيده بود، تا جائيکه نود ونه (99) انسان بيگناه را با دستان مکر وحيله اش سر به نيست کرده بود، روزی همين سؤال حيران "من کيستم" زنگ خطر را در وجدانش به صدا در آورد، پيش يکی از علما وآخوندهای مذهبی رفته از گذشته اش اظهار ندامت کرد وجويای راه حلی برای خود شد.
آن آخوند چون او را غرق در منجلاب پستی يافت، از پشت عينک سياه نااميدی بدو گفت؛ هيچ اميدی برای تو نيست، اين دستان پليد وخون آشام تو را جز آتش سوزناک دوزخ جايی نيست. کسی که انسانی را بکشد گويی که انسانيت را کشته است، وتو گويی بشريت را نود ونه بار نيست ونابود کرده ای...
بوم نا اميدی بر شانه مرد قاتل نشست ودر گوش او آهنگ تار مرگ را سرود که چرا از 99 ، صد نسازی؟!
اين بود که قاتل خون آن آخوند ويا ملای سست بنياد را نيز بر زمين ريخت تا افتخار کشتن صد انسان را به خود دهد!..
ولی صدای وجدان را نمی توان خفه کرد، اين بود که بار دگر سؤال "من کيستم" گريبانش را گرفت واو را به سوی ندامت وپشيمانی دعوت کرد.
باز پی دانشمندی ديگر گرفت. ايشان بدو گفتند:
ـ ای بنده خدای، درهای توبه پروردگارت هميشه بروی بندگان پشيمانش باز است. زود توبه کن تا مبادا جام مرگ اين فرصت طلايی ندامت را از تو بربايد. از خدايت بخواه تا تو را ببخشايد واز همين لحظه از اين شهر برو به فلان شهر تا که از اطرافيان ودوستان شيطان صفتت، که گرگهايند در پوست ميش دور باشی، در آن شهر غريب زندگی تازه ای شروع کن، از غربت مترس که هرجا که ملک خدای توست ملک توست!..
مرد قاتل لباس پارسايی به تن نهاده با چشمانی گريان ندامت وپشيمانی، توبه بر لب راه سعادت در پيش گرفت...
ولی در تقدير الهی چيزی دگر نقش بسته بود!...
بله دوستان؛ دوست ما در راه جان به جان آفرين تسليم کرد.
فرشتگان عذاب با سپر وتير ونيزه های سوزانشان سر رسيدند تا قاتل صد انسان بيگناه را به سزايش برسانند.
فرشتگان رحمت نيز سراسيمئ سر رسيدند تا آن قلبی که چند لحظه ای پيش از منجلاب نيستی وپستی رهايی يافته بود را در پارچه ای ابريشم پيچيده به باغهای زيبای بهشتی برند.
بگو مگوی سختی در بين فرشتگان در گرفت، اينبود که راه حلی از پروردگار مهربان ـ دانای همه آن ماجرا ـ خواستند خداوند بخشنده مهربان امر فرمود که مسافت جسد بی روح را تا شهر گناه وشهر توبه وپشيمانی حساب کنند. اگر به شهر گناه که دوستان پست فطرت واطرافيان شيطان صفتش درآنند نزديکتر بود او را به دوزخ برند واگر به شهری که اميد به توبه وبازگشت وپارسايی را در آن داشت او را به بهشتهای برين سوق دهند.
خلاصه اينکه؛ خداوند زمين را دستور داد تا او را به شهر هدف نزديکتر سازد وبدينصورت دوست پشيمان ما راهی بهشت برين ورضايت الهی شد.
اين پيروزی مبارک باد مر او را!...
من کيستم؟!
سؤالی است که جوابش با من، تو، او، ما، شما، آنها، است.
خودمان خود را می سازيم...
پس بيا از کندوی معرفت عسل سعادت بنوشيم وچون زنبوران عسل خود وديگران را خوشبخت وبا سعادت سازيم.
به عبارتی ديگر تنها با گلها نشينيم وبا گلها وغنچه ها دوستی برگزينيم واز دوستان بد دوری جوييم که:
دشمن دانا بلندت می کند بر زمينت می زند نادان دوست!
بيا از همين لحظه وبا همين سؤال شروع کنيم:
" من کيستم"؟!

0 نظرات: